تبليغاتX
THIS IS THE ENDDD


THIS IS THE ENDDD

(همه چیز از اغاز تا ...)

احتمال كشته شدن آلبر كامو توسط سازمان جاسوسی شوروی سابق
احتمال می‌رود ‌آلبر کامو، نویسنده‌ی معروف فرانسوی، توسط سازمان جاسوسی شوروی سابق به قتل رسیده باشد.
طبق نوشته‌ی یک روزنامه‌ی ایتالیایی، تصادفی که در سال 1960 منجر به فوت آلبر کامو شد، یک تصادف معمولی نبوده و ‌کا.گ.ب‌، سازمان جاسوسی شوروی سابق،‌ به دلیل انتقاد این نویسنده از دولت این كشور، او را به قتل رسانده است.
زمانی‌كه این فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی، تنها دو سال بعد از بردن جایزه‌ی نوبل ادبیات، در سال 1960 طی یك تصادف ماشین درگذشت، جامعه‌ی ادبی دنیا از شنیدن این خبر شوكه شد.
در جیب كامو بلیطی استفاده نشده از پرودنس، محل سكونت او، به مقصد پاریس پیدا شد. این نویسنده‌ی 46 ساله قصد داشت بعد از تعطیلات كریسمس هم‌راه با همسرش ‌فرانسین فور‌ و دوقلو‌های نوجوانشان ‌كاترین‌ و ‌ژان‌‌ به خانه‌اش بازگردد، اما به‌جای آن‌ میشل گالیمارد‌، دوست و ناشر كامو، به وی پیشنهاد داد تا او را با ماشین برساند.
زمانی‌كه ماشین گالیمارد از جاده‌ی یخ‌زده خارج شد و یك درخت برخورد كرد، كامو در جا كشته شد و دوستش چند روز بعد درگذشت.
پلیس علاوه بر بلیط، 144 صفحه دست‌نوشته‌ی یك رمان به نام ‌اولین انسان‌ را هم‌راه كامو پیدا كرد. ‌اولین انسان‌ كه تصور می‌شود ممكن بود بهترین اثر این نویسنده شود، قسمتی از یك رمان ناتمام بود كه كامو درباره‌ی كودكی خود در الجزایر به نگارش در‌آورده بود.
این تراژدی فرانسه را لرزاند، اما هیچ‌كس باور نمی‌كرد ممكن است این حادثه، اتفاقی غیر از یك تصادف ماشین باشد.
روزنامه‌ی ایتالیایی ‌كوریره دلا‌سرا‌ اخیرا نوشته است: «ممكن است جاسوسان شوروی سابق پشت این جریان بوده باشند. این ادعا بر اساس گفته‌های ‌جیووانی كتلی‌، شاعر و شخصیت دانشگاهی ایتالیا‌، است كه به گم‌شدن بخش‌هایی از خاطرات ‌جان زابرانا‌، شاعر و مترجم اهل چك، اشاره كرده است.»
زابرانا در پاراگراف گم‌شده‌ی خاطرات خود این‌گونه نوشته است: «مطلبی بسیار عجیب از زبان مردی آگاه و موثق شنیده‌ام. بر‌اساس گفته‌های این شخص،‌ تصادفی كه در سال 1960 موجب كشته شدن آلبر كامو شد، به دست جاسوسان شوروی سابق برنامه‌ریزی شده بود. آن‌ها یكی از تایر‌های ماشین را دست‌كاری كردند كه باعث شد با سرعت گرفتن ماشین، سوراخی در یكی از لاستیك‌ها ایجاد شود.»
این شاعر و مترجم در ادامه نوشته است: «این دستور مستقیما توسط شخص ‌دیمیتری تروفمیوویچ‌ (شپیلوف) وزیر امور خارجه‌ی شوروی سابق،‌ صادر شده بود و عكس‌العملی به یك مقاله بود كه در ماه مارس 1957 در مجله‌ای فرانسوی به‌نام ‌فرنس تیرر‌ منتشر شده بود. كامو در این مقاله علنا از شپلیوف نام برده و او را به خاطر اتفاقاتی كه در مجارستان میافتد شدیدا مورد انتقاد قرار داده است.»
كامو در این مقاله تصمیم مسكو در سال 1956 برای اعزام نیرو به مجارستان به منظور سركوب شورش‌های رخ داده، محكوم كرده بود.
یك‌سال بعد، كامو باز هم به طرفداری علنی از  بوریس پاسترناك‌، نویسنده برنده‌ی نوبل روسی، خشم سردم‌داران شوروی سابق را برانگیخت. پاسترناك نویسنده‌ی كتاب ‌دكتر ژیواگو‌ بود كه انتشارش توسط ‌استالین‌ ممنوع اعلام شده بود.
به نوشته‌ی روزنامه‌ی گاردین، روزنامه‌ی ‌كوریره دلا‌سرا‌ سرانجام نتیجه می‌گیرد كه مسكو برای ترور كامو به روش‌های حرفه‌ای ‌كا.گ.ب‌ دلایل كافی داشته است.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 21:13 توسط امیرهوشنگ فیروزابادی| |

با سلام.

بعد از نزدیک به ۱۶ ماه غیبت به دلیل مشکلات فراوان بازگشتم تا این با بمانم....

کار را هم با معرفی شماره ی ۳ ماه نامه ی فاخر تجربه اغاز می کنم امیدوارم در این اوضاع که زردی مجلات همه جا را فرا گرفته این مجله را خریداری کنید و استفاده کنید....

 

در سوّمین شماره‌ی تجربه می‌خوانید

تکنیکِ کودتا: پرونده‌ای درباره‌ی وضعیتِ نویسندگان و روشنفکران بعد از کودتای بیست‌وهشتِ مردادِ سی‌ودو + گفت‌وگو با ضیاء موحّد و هوشنگ ماهرویان

راه‌رفتن در تاریکی: پرونده‌ی درباره‌ی کتابِ ایستادن زیرِ دکلِ فشار قوی تازه‌ترین مجموعه‌ی داستانِ داوود غفّارزادگان + گفت‌وگو با غفّارزادگان و چهار یادداشت درباره‌ی کتاب‌اش

شلیک به عصیان: هشتادوهفت سال بعد از ترورِ میرزاده‌ی عشقی + گفت‌وگویی با مسعود بهنود و چند یادداشتِ دیگر

رستگاریِ ارّه‌برقی: درباره‌ی ترجمه‌ی تازه‌ی رمانِ نادیا نوشته‌ی آندره برتون به فارسی + گفت‌وگو با عبّاس پژمان و چند یادداشتِ دیگر

نویسنده‌ی عصرِ افسردگی: درباره‌ی ویلیام فاکنر و داستان‌هایش + گفت‌وگو با احمد اخوّت و چند یادداشتِ دیگر

اتوپیای بی‌خردان: درباره‌ی ترجمه‌ی فارسیِ جلدِ دوّمِ احمق‌های چلم + بخشی از گفت‌وگوی پاریس ریویو با ایزاک سینگر و چند یادداشتِ دیگر

کارناوالِ هنر در شهرِ آبراهه‌ها: گزارشی از پنجاه‌وچهارمین دوره‌ی دوسالانه‌ی ونیز + گفت‌وگو با رئیس دوسالانه، روایتِ محسن وزیری مقدّم از این دوسالانه و هنرمندانِ ایرانیِ این دوره

نوستالژیای هیچ: نمایشِ هیچ‌های پرویز تناولی در تهران + گفت‌وگو با پرویز تناولی، کوروش شیشه‌گران و محمّد احصایی

کوبیدن بر طبلِ کارتون: نمایشگاهِ کاریکاتورهای کامبیز درم‌بخش + گفت‌وگو با کامبیز درم‌بخش و یادداشت‌هایی درباره‌ی کاریکاتور در مطبوعاتِ ایران

رازِ دوام: کنسرتِ گروهِ دستان و سالار عقیلی + گفت‌وگو با حمید متبسّم و پژمان حدّادی و دو یادداشت

پرسش‌های بی‌پاسخ: بررسیِ نمایشِ جیره‌بندیِ پرِ خروس برای سوگواری + گفت‌وگو با هانیه توسّلی و صابر ابر و یادداشتی از علی نرگس‌نژاد

وقتی می‌ترسی نمی‌ترسانی: بررسیِ نمایشِ می‌خواهم با میوسوو ملاقات کنم + گفت‌وگوی بهاره رهنما با محمود عزیز و مهوش افشارپناه

کدام کیمیایی؟: پرونده‌ای برای مسعود کیمیایی، ادبیات و... + گفت‌وگوی جواد طوسی با مسعود کیمیایی و چند تکّه از تازه‌ترین رمانِ او و چند شعرِ منتشرنشده‌اش، یادداشتی درباره‌ی نسبتِ کیمیایی و روشنفکران و بررسی سینمای کیمیایی

آدابِ بی‌قراری: درباره‌ی این‌جا بدونِ من + گفت‌وگوی احمد طالبی‌نژاد با فاطمه معتمدآریا، گفت‌وگو با بهرام توکّلی، بررسیِ فیلم و پرسش‌هایی درباره‌ی اقتباس

عجایب‌المخلوقات: درباره‌ی ورودِ آقایان ممنوع + گفت‌وگو با رامبد جوان، رضا عطاران و بررسیِ فیلم

شبِ مردگانِ زنده: درباره‌ی فیلمِ بیوتیفول + مقاله‌ای از سعید عقیقی

خرسِ خیزان اژدهای پنهان: درباره‌ی قسمتِ دوّمِ پاندای کونگ‌فوکار

غرامتِ مضاعف: درباره‌ی مینی‌سریالِ میلدرد پیرس

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 16:10 توسط امیرهوشنگ فیروزابادی| |

هیچ در هیچ ! 

                 

 

واقعا نمیدونم چه اسمی روی این فیلم بتوان گذاشت شاید "زندگی زیر سایه ی زنده ماندن" یا شاید"مورد عجیب نادر سیاه دره " به هر حال متن مهم تر از عنوان است.

فیلم «هیچ» تازه‌ترین ساخته سینمایی عبدالرضا کاهانی را براحتی می‌توان دوست داشت. روایتی تلخ از جغرافیای «زندگی»؛ برشی از شرایطی که همه چیز آرام است و زندگی در جریان، اما آینه‌ای گردگرفته و «متهم» معادلات را برهم می‌زند و باور «زندگی» کردن را به تمسخر می‌گیرد.

 نادرسیاه‌دره «خود ‌بی‌پیرایه» اعضای یک جامعه کوچک است؛ تک‌تک آدم‌هایی که کاهانی در میان در و دیوار خانه‌ای کهنه اما هنوز نوستالژیک و دوست‌داشتنی گرد‌هم آورده‌است، چون نادر اشتهایی سیری‌‌ناپذیر دارند (حال در هر غریزه‌ای) و هریک آبستن توانایی زایدالوصفی در تولید است (حال در هر زمینه‌ای)، اما همگی ناخواسته مقهور «زنده ماندن» شده‌اند و عادت کرده‌اند «آینده» را به انتظار بنشینند؛ آینده‌ای که احتمالا کسی می‌آید و بی‌منت و خیرخواهانه بار «زندگی» را از دوش‌شان برمی‌گیرد و مشوق امتداد زنده‌ماندن‌شان می‌شود. کاهانی با تیزهوشی، چنین انتظار تلخی را در فضایی طنز نشان‌مان می‌دهد و آینه را چنان روبه‌روی‌مان می‌گیرد که بخندیم و اگر نخواستیم حتی به روی خود نیاوریم خانی آمده و چه خانمانی برباد رفته است!

این واقعیت متوهم و خنده‌دار

سینمای عبدالرضا کاهانی را با اتکا بر همین واپسین ساخته‌اش می‌توان تصویرگر واقعیتی متوهم خواند؛ واقعیتی که در عین واقعی بودن، ریشه در خیال دارد و از منظری وهم‌انگیز داستان‌گویی می‌کند. جهان فیلم‌هایش بویژه این آخری چنان «بیگانه از خود» است که در‌آن «قادر به جهت‌گیری نیستیم» و این همان توصیفی است که فیلم را در دسته‌بندی آثار «گروتسک» در سینما قرار داده است، برچسبی که تا همین امروز منتقدان بسیاری آن را بر پیشانی فیلم الصاق کرده و خود کاهانی و مهکام (فیلمنامه‌نویس اثر) هم از آن استقبال کرده‌اند. «گروتسک» ریشه در واژه‌ای‌ ایتالیایی به معنی «مغاک» دارد و به نوع ویژه‌ای از تزئینات داخل مغاک‌هایی که قیصرهای روم می‌ساختند، ارجاع می‌دهد. در فرهنگ‌ واژه‌های زبان‌های خارجی به فارسی این واژه به معادل‌هایی چون مضحک، غریب، خنده‌دار، مسخره، شگفت‌آور، ناهنجار، ناجور، عجایب‌نگاری، خیالی، شگفت‌انگیز، ناآشنا، ناساز، ناموزون، ناجور، خنده‌آور و گریه‌خند ترجمه شده‌است اما بنا به ماهیت‌اش، از گنجیدن در هر تعریفی سر باز می‌زند، چرا که مفهومی چندوجهی است و تاکید بر یک ‌وجه آن، وجه‌های دیگر را کمرنگ یا بی‌رنگ می‌کند. با تمام اینها آنچه بیشتر از این واژه منظور نظر است و در قلم منتقدان بر آن تاکید می‌شود را می‌توان در این عبارت جست: «گروتسک در جوهرش، عجیب و غریب است چون به گونه‌ای غافلگیرکننده از مرز آنچه عادی است، درمی‌گذرد و در عین خنده‌داربودن، وحشت‌ آفرین است». این خصیصه را می‌توان منطبق بر این تازه‌ترین ساخته سینمایی کاهانی تحلیل کرد. فیلم «هیچ» فضایی بشدت دوگانه دارد و این دوگانگی را تا پایان روایت خود حفظ می‌کند. آنجا که می‌خندی تلخ می‌بینی و به تلخی‌ها هم می‌خندی. مهکام و کاهانی اگرچه در رسیدن به این نسخه پایانی (به اعتراف خود) مسیر پرچالشی را پشت‌سرگذاشته‌اند اما هر دو نیک می‌دانسته‌اند که داستان «هیچ» هر چند بر محور «هیچ» اما باید عاری از آن باشد. نگاه موشکافانه این هر دو بر «هیچ» وارگی «زنده‌ماندن» صرف در تاروپود موقیعت‌ها و گفته‌ها نفوذ کرده‌ و همین تلخی توأم با تمسخر «واقعیت» را در برابر مخاطب نمایانده است. فیلم «هیچ» از این منظر یک نمونه قابل تأمل از «گروتسک» در سینماست.


آنچه در زیر نهان است

جدا از این کلیت اما فیلم کاهانی چون تجربه پیشینش، «بیست» سرشار از جزئیات است و مکاشفه و بازپیرایی این جزئیات در ذهن مخاطب یکی از لذت‌های تماشای آن است، از انتخاب لوکیشن و تقسیم آن میان کاراکترها گرفته تا ریزه‌کاری‌های کلامی و بصری. اشیا و اجزای قرارگرفته در قاب‌های کاهانی در کنار گریزدادن فیلم از یکنواختی (که به واسطه تصویربرداری غالب سکانس‌ها در لوکیشنی واحد احتمال درغلتیدن به آن می‌رفت) مفاهیم فرمیک را به محتوای نوشتاری فیلمنامه می‌افزاید. تشخص تامل‌برانگیز حوض‌خانه در میان شخصیت‌های فیلم، دکوپاژ دقیق و فکرشده کاهانی برای سرک‌کشیدن کنجکاوی برانگیز دوربین به زوایای خانه و نیز ورود و خروج دقیق به خلوت خانواده‌های زیرمجموعه خانواده اصلی همه و همه در همین راستا بر لذت تماشای فیلم افزوده‌است. شخصیت‌های فیلم کاهانی به‌رغم تعدد هیچیک مزاحم پیشرفت داستان نیستند و آن زمان که لازم است با مخاطب روبه‌رو می‌شوند، از دغدغه‌‌های خود می‌گویند و برای «زنده‌ماندن» طراحی نقشه می‌کنند؛ شخصیت‌‌هایی که به زیرکی خود غره‌اند و به‌رغم «هیچ» بودنشان تکاپو می‌کنند، باشند. آدم‌هایی که انگار مدت‌هاست «زندگی»شان بشدت زیر سایه «زنده ماندن» گم شده و بدون هیچ فراز و نشیبی به امروز رسیده است؛ روز رونمایی و مواجهه با آنچه در زیر نهان است.

این سرانجام محتوم

کاراکترهای «هیچ» همه هیچ‌اند و گویی بود و نبود

هر یک در فضای خانه خللی ایجاد نمی‌کند. خانواده (اجتماع) کلیت خود را بر هویت فرد فرد اعضا تحمیل کرده است و گویی همه هستند تا خانواده باشد و دوربین بتواند نماهایی از خانه را به بهانه حضور(!) اینها ثبت کند. شخصیت‌های «هیچ» هریک چون اجزای بی‌تاثیری در چارچوب کلی خانه در آمد و شدند و کمتر ردپایی حین و پس از عبور از خود برجای می‌گذارند. همه حول محور حیاط خانه (حیات جامعه!؟) سرگرمند و مشغول «زنده ماندن». بیک، عادل، لیلا، محترم، نیما، یکتا و مادر یک خانواده‌اند و در کنار یکدیگر گذران عمر می‌کنند. همه در فاصله‌ای میان تیپ و شخصیت چنان قرص تصویر شده‌اند که در حداقل زمان و پا‌به‌پای آشنایی نادر با آنها (در سکانس پشت وانت) آشنای مخاطب می‌شوند. این خانواده انگار بی‌شناسنامه و فارغ از هم (که همه با نام کوچک تا انتها خطاب می‌شوند و از نام خانوادگی به منزله وجه اشتراک و سمبل یگانگی اعضا خبری نیست) امید به فردی با بیماری‌ای نادر دارند. امیدی که در نگاه نخست «خانمانسوز» می‌نماید و در نگاه دوم «خانمان‌ساز»؛ اما ماهیت یگانه‌اش در هر ۲ حال، سرانجامی یکسان را رقم می‌زند. وضع ویژه نادر سیاه‌دره که در ابتدا «اشتهاناپذیری در مصرف» است و در ادامه «بی‌حدی در تولید» در هر ۲ حال ماهیت «بیماری» دارد و از همین منظر نه علاج درد خانواده که کاتالیزوری در مسیر انهدام و فروپاشی آن می‌شود. جامعه تصویر شده در فیلم کاهانی، سرانجامی محتوم دارد.

گریز از «هیچ‌»انگاری

«هیچ» پس از «بیست» دومین فیلم اکران شده از عبدالرضا کاهانی است و این نیز مخاطب را در نخستین مواجهه در فضایی دوگانه رها می‌کند. پایان «هیچ» چون «بیست» مرگی ناگهانی است، پایانی تراژیک که ذهن مملو از «امید به بهبود» مخاطب را به ناگاه در خلأ «واقعیت» رها می‌کند. اما «هیچ»، هیچ‌انگار نیست و این همه تلخی را کاملا ممزوج با شیرینی «زندگی» ارائه می‌دهد. مخاطب در طول فیلم، خانواده‌ هیچ را باور کرده‌است. نگران آینده لیلا و نیماست. تنوع‌طلبی بیک می‌آزاردش. با لکنت زبان «محترم» نفسش می‌گیرد، فرزند دوستی عادل را درک می‌کند و با مرگ (خودکشی!؟) «یکتا» شوکه می‌شود. فیلم تمام شده اما خانواده «هیچ» انگار باردیگر بهانه‌ای برای گردهم آمدن دارند. شاید این‌بار ضجه‌های مادر، همسایه‌ها را به خانه دعوت کند تا پیش از رسانه‌ها مخبر داغ تازه باشند. شاید تراژدی یکتا، بیک را باردیگر دلتنگ محترم کند. شاید مشت سفت شده نادر را اندکی به لرزه اندازد تا آبی از سر مهر بر سر خانواده بچکاند. شاید لیلا آنگاه که خبر مرگ یکتا را می‌شنود، خاطره لمیدن ظهرگاهی بر زانوی زن‌ برادر در ذهنش زنده شود و پای فرارش به لرزه افتد و شاید… به هر حال «زندگی» ادامه دارد. کاهانی نسخه هر آنچه بد می‌انگاشته را در فیلمش می‌پیچد اما به خود اجازه نسخه پیچیدن برای «زندگی» را نمی‌دهد و این رمز گریز از ‌هیچ‌انگاری در «هیچ» است. پایان تراژدی «هیچ» آغاز احیای «زندگی» است و این جادوی سینما و تصویر است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 3:7 توسط امیرهوشنگ فیروزابادی| |

 
لوییس بونوئل


سایت‌اند ساند 50 فیلمساز نامتعارف سینما را معرفی كرد
نشریه سایت‌اند ساند  اسامی 50 فیلمساز نامتعارف تاریخ سینما به انتخاب خود را فهرست کرده است.

مارک کازینز: آنها فیلم‌هایی می‌سازند که در هیچ رده‌ای قابل طبقه‌بندی نیست‌ به طوری که زبان سینمایی، طعم و حتی خود واقعیت به نحوه ارائه این فیلمسازان بستگی دارد. نشریه سایت‌اند ساند در شماره ماه سپتامبر خود که هنوز منتشر نشده، اسامی 50 فیلمساز نامتعارف تاریخ سینما به انتخاب خود را فهرست کرده است.

خود را در یک جای بسیار بزرگ تصور کنید، انباری از تمام فیلم‌ها و تمام کشورها. در همان حال که از این انبار غارمانند عبور می‌کنید متوجه می‌شوید فیلم‌ها از درون قوطی‌های روی قفسه‌ها مانند طوطی‌های کاکل‌سفید نشسته روی درختان اوکالیپتوس و میمون‌های درختان انجیر هندی شما را صدا می‌زنند. کدام فیلم‌ها بلندترین و متمایزترین صدا را دارند؟ قطعاً فیلم‌های ویلیام وایلر، ژان رنوار یا روبر برسون نیستند یا مثلاً استفن فریرز، جیا ژانگ‌ که، مارگارت فون تروتا، هو هسیائو - هسین، جورج کیوکر یا آنگ لی.

نه، بالاتر از همه این صداها ما غرش «خون مقدس» الخاندرو خودوروسکی، «تتسو» شینیا سوکاموتو، «عجیب الخلقه‌ها» تاد برانینگ، «شیطان یک زن است» اریک فون استروهایم، هر فریم از فیلم‌های فلینی، صحنه‌ای از یک فیلم لارس فون تریر، ناخن‌های روی یک تخته سیاه در فیلمی از آندری زولاوسکی و... را می‌شنویم.

بعد متوجه می‌شوید تمام این صداهای رسا که در انبار شنیدید از کسانی است که در ناخودآگاه فرورفته‌اند. هیچ یک از آنها خیلی به مسائل منطقی یا اجتماعی توجه ندارند. این حرف را درباره کسانی مانند دیوید لینچ، کاترین بریا و میکه تاکاشی هم می‌توان گفت که هر چند پر سر و صداترین بچه‌های این انبار نیستند، اما تصاویرشان انعکاس زیادی دارد.

ما درباره فیلمسازان «وحشی» حرف می‌زنیم. آنها از همه دهه‌ها می‌آیند و از همه جا، اما اگر گوشتان را تیز کنید متوجه گرایش‌هایی می‌شوید. به ویژگی‌های آثار سسیل ب. دومیل، مارسل لربیه، اریک فون استروهایم، جووانی پاسترونه در «کابیریا» یا باستر کیتن در «جنرال» فکر کنید و پی خواهید برد دهه‌های 1910 و 1920 سال‌های گریز از اهلی بودن در سینما بود. به صدای بلند ریتویک گاتاک توجه کنید یا اشتیاق گلزار را ببینید - که پارسال پس از سال‌ها نوشتن و کارگردانی فیلم‌های عالی برای «میلیونر زاغه‌نشین» برنده اسکار ترانه شد - یا این نکته که بسیاری از فیلم‌های هندی ناشی از چیزی هستند که اسطوره‌ای نام دارد و نمی‌توانند در برابر حرکت از رئالیسم به جریان فانتزی موزیکال مقاومت کنند. در این صورت متوجه می‌شوید بخش زیادی از سینمای هند که بالیوود نام دارد وابستگی بسیار به توصیف کردن دارد.

بعد دوران آماس کرده تاریخ سینما را در نظر بگیرید، سال‌های 1950، وقتی یوسف شاهین در مصر، کنت انگر در آمریکا، زی جین در چین و باز هم گاتاک در هند فیلم‌های خود را با خشم می‌ساختند، ممکن است به این نتیجه برسیدکه جنبش‌های آزادیخواه در سراسر جهان باعث شد سینما به شکل جیغ دربیاید. یک دهه بعد، مجوزهای جدید اجازه داد فیلمسازان وحشی‌ جلوتر بروند (به «سالو» پازولینی فکر کنید) و در مجموع دریچه‌های آب‌بند به روی کسانی چون دوسان ماکاویف، والریان بوروویچک، کن راسل، ماریو باوا و ماسومورا یاسوزو گشود.

در اوایل دهه 1970، فیلم‌های آنها در سینماهای بنجل نیویورک و اسکلا در لندن نمایش داده می‌شد. در نهایت به این مسئله نیز دقت کنید که بعضی از کارگردان‌ها - پی‌یر پائولو پازولینی، جبرئیل دیوپ مامبتی از سنگال، اوگاوا شینسوکه مستندساز ژاپنی و بعدها ورنر هرتسوگ - به کهنه شدن و محکوم به شکست بودن جامعه اعتقاد داشتند.

اما آیا این فیلمسازان ورای این مسئله که همگی توجه دیگران را جلب می‌کنند، نقطه مشترک دیگری هم دارند؟ به اعتقاد من که دارند. اول از همه بیشتر آنها با وحدت زمان و مکان ارسطویی مشکل دارند و در واقع از آن متنفرند. آنها ترجیح می‌دهند فضا و مکان فیلم‌هایشان باروک و پیچیده باشد و حوزه‌های مختلف را در بر بگیرد. دوم اینکه آنها در یک طبقه خاص قابل رده‌بندی نیستند که نمونه آن فیلم‌های پل ورهوفن و باز لورمان است و سوم اینکه از دید تمام آنها تولد یک ایده در ذهن اساساً اتفاقی ناگهانی یا شتابزده است. برخلاف فیلمسازانی مانند کیوکر، فورد، هاکس، روش و فیلمساز بزرگ هندی، تاپان سینها که ژانویه پیش درگذشت، برای آنها قالب کم ارزش‌تر از محتوا نیست. برعکس چیزی غول‌آسا و به قول دیوید لینچ «در حال انفجار مانند فوران آتشفشان کوه سینت هلن» است. هر یک از این کارگردان‌ها انرژی‌ای دارند که تا حدی جنون‌آمیز است و می‌تواند به اشکال مختلف مانند نفرت مارکسیستی از مصرف‌گرایی، ترس از مدرنیته یا بدن یا رویدادهای تاریخی بروز کند.

این انرژی شکل هیجان‌انگیزی از فیلم دیدن را به همراه دارد، اما اگر این آقایان هاید به لحاظ انرژی حاصل از فعالیت ذهنی یا شدت واکنش‌ به جامعه با هم مشترک هستند، باید کاملاً صریح بگوییم که هیچ یک از آثار آنها صرفاً سینمایی نیستند. نوشته‌های پازولینی درست به اندازه سبک فیلمسازی او جنون‌آمیز است. این فیلمسازانِ دچار توهم بیشتر به کسانی چون ژان - ژاک روسو، ادوارد مانش، ونسان ون‌ گوگ و میشیما نزدیک هستند. اگر آشیلوس تراژدی‌نویس یونان باستان فیلمی از روبر برسون و سرگئی پاراجانوف را پشت سر هم می‌دید، در اولی روح آپولو را تشخیص می‌داد و در دومی دیونیسوس را. اعتقاد به این مسئله که خلق کردن در عین حال حرکتی بی‌رحمانه است، همواره در تفکرات بشر و بیش از همه در آیین هندو بوده است. کالی خدای آفرینش و ویرانی می‌توانست الگوی «این گروه خشن» باشد.

اشاره به کالی و آقای هاید این سؤال را به همراه دارد که این نوع گرایش به سینما تا چه حد مردانه است؟ فهرست 50 فیلمساز نامتعارف شماره سپتامبر سایت‌اند ساند بیشتر متشکل از مردان است، اما ورا چیتیلووا جایگاه خود را دارد. همین طور کاترین بریا، کار دنی، سالی پاتر و احتمالاً می‌وست، لیلیانا کاوانی و حتی لنی ریفنشتال.

نکته دیگر درباره فیلمسازان نامتعارف تاریخ سینما این است که ظاهراً آنها بیش از دیگر فیلمسازان به سینما یا بیان خلاقانه احتیاج دارند. آنها از سینما استفاده نمی‌کنند، این سینماست که از آنها استفاده می‌کند و این درماندگی ترحم‌آور است. آنها سینما را به صورت مجسمه درمی‌آورند و سفره دل خود را مانند عیسی (ع) در «آخرین وسوسه مسیح» باز می‌کنند. پس به احترام آنها سکوت کنیم. فهرست این گروه خشن به این شرح است:
کنت آنگر (‌1930) - جین آردن (1982- 1927) - داریو آرجنتو (1940) - فرناندو آرابال (1932) - الکسی بالابانوف (‌1959) - ماریو باوا (1980 - 1914) - والریان بوروچیک (2006 - 1923) - کاترین بریا (1947) - تاد برانینگ (1962-1882) - لوییس بونوئل (1983- 1900)، دانلد کمل (1996- 1934) - ورا چیتیلووا (1929)، سسیل بی. دمیل (1959- 1881) - کلر دنی (1948) - فدریکو فلینی (1993-1920) - ابل فرارا (1951) - ریتویک گاتاک (1976-1925) - الکسی جرمن (1938) - ووچک هاس (2000- 1925) - ورنر هرتسوگ (1942) - ایمامورا شوهی (2006-1926) - الخاندرو خودوروسکی (1930) - دیوید لینچ (1946) - گای مدین (1956) - دوسان ماکاویف (1932) - جبرئیل دیوپ مامبتی (1998-1945) - ماسومورا یاسوزو (1986-1924) - ما‌-‌زو ویبنگ (1961-1905) - میکه تاکاشی (1960) - ناکاگاوا نوبو (1984-1905) - گاسپار نوئی (1963) - اوگاوا شینسوکه (1992-1935) - سرگی پاراجانوف (1990-1924) - سالی پاتر (1949) - گلوبر روشا (81-1938) - رائول روئیز (1941) - کن راسل (1927) - یرژی اسکولیمووسکی (1938) - ریچارد استنلی (1966) - جوزف فون استرنبرگ (1969-1894) - سوزوکی سیجان (1923) - یان اسوانکمایر (1934) - لارس فون تریر (1956) - تسوی هارک (1950) - سوکاموتو شینیا (1960) - ادگار جی. اولمر (1972- 1904) - پل ورهوفن (1938) - واکاماتسو کوجی (1936) - ادوارد دی. وود جونیر (1978 - 1924) - آندری زولاوسکی (1940).
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 2:37 توسط امیرهوشنگ فیروزابادی| |


Design By : Night Skin